
اولين نشست ادکا
"همگرايي تشكلهاي كتابداري و اطلاع رساني"
زمان: چهارشنبه اول خرداد ۱۳۸۷ – ساعت ۱۶ - ۱۸:۳۰
مكان: تهران - بزرگراه حقاني (محور غرب به شرق) - بعد از ايستگاه مترو ميرداماد - بلوار كتابخانه ملي - سازمان اسناد و كتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران - تالار يوسف شريعت زاده
|
با سلام و احترام
به اطلاع ميرساند ميزگرد بحث و بررسي درباره دايرهالمعارف كتابداري و اطلاعرساني با حضور دكتر ابراهيم افشار زنجاني، دكتر عباس حري، دكتر فريبرز خسروي و دكتر نرگس نشاط روز چهارشنبه 14ام شهريور ماه 1386 برگزار ميشود. جهت اطلاعات بيشتر به اين آدرس مراجعه فرماييد. با سپاس
كميته روابط عمومي و بينالملل
انجمن كتابداري و اطلاعرساني ايران |
|
Visit us at: http://www.ilisa.ir |
|
کمیته روابط عمومی و بین الملل
انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران |
شايد خيلي از شما آقاي حافظيان را بشناسيد شايد هم نه. اما خبري مي خواهم بدهم. خبري كه نمي دانم براي ايشان خوشحال كننده است يا خير؟ و لي براي ما خيلي ناراحت كننده است. خبر خيلي ساده است. "آقاي حافظيان بازنشسته شدند". شايد براي خيلي ها اين خبر فقط يك خبر يا اتفاقي ساده باشد. اما براي ما فرق مي كند. كسي ديگر همكار اداري ما نيست كه نمي توانيم واژه اي براي توصيف ارتباط كاري كه با او داشتيم بيابيم و به كار ببريم. آيا فقط يك همكار از جمع كاري ما بازنشسته مي شوند؟ يا بهتر است بگوئيم يك دوست، يك رفيق يا حتي يك مرشد؟ كسي كه سراسر وجودش عشق بود. عشق به دانايي، عشق به حركت و عشق به بودن.
آبي كه برآسود زمينش بخورد زود دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
گفتم نمي دانم براي ايشان خوشحال كننده است يا ناراحت كننده به اين دليل كه مي دانم ايشان عشق به كار خود داشتند و سراپاي وجودشان شوق به كار بود. شايد از اين بابت ناراحت باشند. و بازهم مي دانم كه ايشان چقدر كارهاي انجام نداده، چقدر برنامه هاي جالب و از همه مهمتر چقدر كتاب ناخوانده دارند كه فرصت بازنشستگي بهترين زمان براي به انجام رساندن آنهاست. شايد از اين بابت خوشحال باشند. اگرچه از خدمات دولتي بازنشسته مي شوند، اما زندگي جديدي را آغاز كرده اند كه كم از تولد دوباره نيست. همچنان با شور و شوق فراوان سرگرم كارهاي علمي و فرهنگي هستند و اكنون با فراغ بال بيشتري به دل مشغولي هميشگي خود، يعني تلاش براي دانايي محوري جامعه مشغول هستند.
براي ايشان آرزوي نيك اختري دمادم داريم.


|
|
![]() | |
| کامران فانی می گوید که اصولا آدم پرکاری نیست |
عضو شورای عالی دائرة المعارف بزرگ اسلامی است. يکی از سه سرپرست دائرة المعارف تشيع است. سرپرستی دائرة المعارف دمکراسی را که در سه جلد منتشر شده بر عهده داشته است. دانشنامه کودکان و نوجوانان به سرپرستی او منتشر شده است. در اينجا اما بحث ما با او درباره ترجمه است. بنابراين نه درباره دائرة المعارف ها بلکه درباره ترجمه و غنايی که در زبان فارسی بر اثر ترجمه پيدا شده سوال خواهيم کرد.
می دانم که شما نخست وارد دانشکده پزشکی شده بوديد. سه سال اول را هم گذرانده بوديد. پزشکی چه عيبی داشت که آن را واگذاشتيد و به ادبيات روی آورديد؟
کامران فانی: وقتی شما در شهرستان باشيد و شاگرد زرنگی هم باشيد و همه انتظار داشته باشند که در پزشکی قبول شويد، به راهی می افتيد که خيلی هم درباره آن فکر نکرده ايد. بعد وقتی وارد دانشکده شديد می بينيد که اين چيزی نبوده که دنبالش بوده ايد. البته بيشتر افراد وقتی در مسيری افتادند ادامه می دهند، اما يک عده هم تأمل می کنند. من هر وقت از دانشکده پزشکی بيرون می آمدم و از کنار دانشکده ادبيات رد می شدم، سری به دانشکده ادبيات می زدم. درس استادان را می ديدم که مثلا جلال همايی اين را درس می دهد، دکتر ذبيح الله صفا اين را درس می دهد، دکتر خانلری اين را درس می دهد. آن درس ها و استادان را که می ديدم فکر می کردم دارم وقتم را در دانشکده پزشکی تلف می کنم.
به هر حال زمانی می رسد که آدم بايد تصميم بگيرد در آينده می خواهد چه کار کند. اين بود که يک تصميم ناگهانی گرفتم و هيچ هم پشيمان نيستم. چون اگر پزشک هم می شدم حتما مورخ تاريخ پزشکی می شدم. يادم می آيد در دانشکده پزشکی، کتابهای دورۀ دارالفنون را می گرفتم تا ببينم آنها چه می خواندند. تنها استادی هم که خيلی به او علاقه مند بودم دکتر حسين گل گلاب بود که به ما گياه شناسی درس می داد ولی سر کلاس هميشه از خاطرات گذشته و زمانی که در دارالفنون بود می گفت و من خيلی به صحبت های او علاقه مند بودم و سوالهای تاريخی از او می کردم.
اين نکته را هم بگويم که وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم تصوری را که از ادبيات داشتم بکلی فروريخت. چون من به ادبيات مدرن علاقه مند بودم، اهل رمان و شعر نو بودم. اما در آنجا از اين چيزها خبری نبود. البته وظيفۀ دانشکده ادبيات هم نبود که اينها را درس بدهد. بايد به سنت ادبی می پرداخت. ولی به هر حال ناراضی هم نيستم چون لازم است که شما گذشته را بخوانيد. چه بسا که تدريس ادبيات مدرن خيلی هم لازم نبود. درس های دانشکده ادبيات باعث می شد که شما مايه ای از ادبيات گذشته داشته باشيد. می ارزد که آدم وقتش را بگذارد که با ادبيات غنی گذشته آشنا شود و زمينه اش را پيدا کند. بعد می تواند دنبال کارهای نوتر برود. هرچند برای رفتن به دنبال ادبيات نو، لزوما نبايد به دانشکده رفت. شاملو مگر دانشکده رفته بود؟ به هر حال بعد از اينکه ليسانس ادبيات گرفتم تصميم گرفتم که ديگر اين رشته را ادامه ندهم. بهاءالدين خرمشاهی هم درست همين کار را کرد. بعد از يک سال که در دانشکده پزشکی دانشگاه ملی بود، به دانشکده ادبيات کوچ کرد. بعد از دوره ليسانس ما هر دو تصميم گرفتيم که ديگر گرد دانشکده ادبيات نگرديم. من هم چون به کتاب علاقه مند بودم فکر کردم رابطه ام را با کتاب حفظ کنم و بروم کتابداری بخوانم. به همين جهت برای فوق ليسانس رفتم به رشته کتابداری.
|
|
دوره دکتری شما هم همينطور؟
من برای دورۀ دکتری دو سال رفتم انگلستان، ولی ادامه ندادم. راستش اين است که چيزی به من اضافه نمی کرد. آن زمان تازه داشت موضوع اطلاع رسانی به کتابداری اضافه می شد. کتابداری سنتی داشت مدرن تر می شد. استفاده از کامپيوتر و ابزارهای جديد الکترونيک داشت چهرۀ کتابداری را عوض می کرد.
شما کجا متولد شده ايد؟ کجا درس خوانديد و کجا زبان ياد گرفتيد؟
من در ۱۳۲۳ در دارالجنه قزوين متولد شدم. دارالجنه يعنی يکی از درهای بهشت! حديث معروفی هم دارد. دورۀ دبستان و دبيرستان را در آنجا گذراندم. بعد از اينکه ديپلم گرفتم به تهران آمدم و وارد دانشکده پزشکی شدم.
قبل از دريافت ديپلم در قزوين زبان می خوانديد؟
من فوق العاده به زبان علاقه مند بودم و بايد بگويم که نقش معلم زبان ما هم در اين زمينه بسيار زياد بود و سبب شد من زبان ياد بگيرم. دکتر بقايی – معلم ما - زبان دان برجسته ای بود. در انگليس تحصيل کرده بود. دبيران تهرانی ترجيح می دادند دوره کوتاه خدمت خارج از مرکز خود را در شهرهای نزديک تهران مانند قزوين بگذرانند و ايشان ترجيح داده بود به قزوين بيايد. او روش جديد آموزش زبان را در پيش گرفت. روش مکالمه را آورد و تلفظ درست را آورد و چون متوجه شد که من بيشتر از بقيه زبان می دانم خيلی تشويقم کرد. يادم هست تابستان ها که تعطيل بوديم کار من شده بود خواندن کتابهای ساده شده زبان انگليسی. کتابهای درسی را هم طبعا می خواندم، ولی در کنارش کتابهايی را که ايشان معرفی می کرد می خواندم. تابستانها که به تهران می آمديم به انجمن ايران و آمريکا می رفتم. من کلاس يازده بودم که از انجمن ايران و آمريکا ديپلم زبان گرفتم. به راحتی کتاب انگليسی می خواندم. زبان آموختن من هم به خاطر داستان خواندن بود. فکر می کنم برای اينکه يک زبان خارجی را حس کنيد و درست در فضای آن قرار بگيريد، بهترين راهش اين است که داستان بخوانيد، نه کتاب درسی و دستور زبان. چون داستان جذب می شود.
راه ديگری که من همان موقع در پيش گرفتم – و فکر می کنم راه موفقی است – اين بود که يکی دو کتاب ترجمه شده را برداشتم و با اصل مقايسه کردم. اين هم فوق العاده کمک می کرد. به همين جهت من وقتی وارد دانشکده پزشکی شدم کتابهای علوم پايه را که ديگران به فارسی می خواندند من به انگليسی می خواندم.
مدرسۀ شما در قزوين مدرسه خاصی بود؟ مثل البرز تهران يا مدرسه معمولی بود؟
در ۱۳۲۷ در قزوين مدرسه فوق العاده خوبی تأسيس شده بود به نام مدرسه محمد رضاشاه. اين مدرسه، مدرسه مدرنی بود. بخصوص دوره دبيرستان آن را می گويم. برای کلاس فيزيک آزمايشگاه فيزيک داشتيم. کلاس شيمی آزمايشگاه داشت. خوب يادم هست که دبير فيزيک ما مقداری وسايل آزمايشگاه از تهران خريده بود که کاتالوگ آنها به زبان انگليسی بود. من کلاس ده يازده که بودم خيلی از اينها را ترجمه می کردم. مثلا کلاس زيست شناسی ما اسکلت داشت و همان سالهای که مسابقه ای برگزار شده بود و من برای مسابقه به مدرسه البرز تهران آمدم، ديدم که دبيرستان ما از البرز چيزی کم ندارد.
سطح زبان آن هم به همين نسبت بالا بود؟
بله، سطح زبانش هم بالا بود. بخصوص با دبيرهای خوبی که داشتيم. همان طور که گفتم يک علتش اين بود که دبيرهای با سابقه ای که بايد مدتی را در خارج از تهران درس می گفتند، به قزوين می آمدند. مثلا ادبيات ما را شمس آل احمد درس می داد که آن موقع آدم مدرنی به حساب می آمد. غرضم اين است که دبيران خوبی داشتيم. دبيرستان ما کتابخانه خوبی داشت. من در کتابخانه کار می کردم و چون خطم هم خوب بود پشت کتابها را می نوشتم و برچسبی درست کرده بوديم که آن نوشته ها را پشت کتابها می چسبانديم. اولين کار من در کتابخانه، در کتابخانۀ همين دبيرستان محمد رضاشاه در قزوين بود.
گويا به زبان عربی هم خيلی علاقه مند بوده ايد. يادم هست در جايی گفته ايد که بديع الزمان کردستانی معلم خوبی بود و شما بسيار از او آموخته ايد.
|
|
دورۀ دبيرستان مقداری عربی می خوانديم. من چون علاقه مند بودم بيشتر از مقدار معمول می خواندم. ولی وقتی وارد دانشکده ادبيات شدم متوجه شدم که آموختن ادبيات فارسی بدون دانستن زبان عربی – لااقل مقدمات آن - ممکن نيست. همان موقع شروع کردم به خواندن زبان عربی. اولين استاد ما هم دکتر مهدی محقق بود که خيلی روی من تأثير گذاشت. زبان عربی را با شعر درس می داد. چند بيت شعر عربی روی تخته سياه می نوشت، معنی می کرد، معنی تک تک لغات را می گفت، تجزيه و ترکيب می کرد و .... ما هم شعر را ياد می گرفتيم که معمولا شعر خوبی بود، هم با صرف و نحو عربی آشنا می شديم. ولی بزرگترين تأثير را استاد عبدالحميد بديع الزمانی کردستانی روی من گذاشت. اعجوبه ای بود. در حق ايشان خيلی ظلم شد. هيچ وقت هم استاد دانشگاه نشد. به حالت روزمزد تدريس می کرد. اهل سنت بود. اهل کردستان بود. تسلط بی نظيری بر زبان عربی داشت. حافظه اش حيرت انگيز بود. بعدها از افراد مهمی مانند دکتر مهدی محقق و دکتر مهدوی دامغانی که من از شاگردانشان بودم شنيدم که در ايران بی نظير است. در واقع شوری در آدم ايجاد می کرد که اين زبان را چگونه بايد ياد گرفت. در شروع کلاس می گفت هر سوالی داريد بپرسيد. حتا سوال های فارسی را هم که می پرسيديم بلافاصله می گفت که مثلا اين بيتی که پرسيديد مال فلان کتاب است. يک بار من بيتی خواندم گفت اين غلط چاپی دارد. چرا تصحيح نکرديد. ايشان خيلی تأثير گذاشت.
البته اين را هم بگويم که همان روش انگليسی را برای فراگيری زبان عربی هم به کار بردم. يعنی به زبان عربی رمان و داستان می خواندم. اولين کتابی که خواندم « الايام » طه حسين بود که مرحوم حسين خديو جم با عنوان « آن روزها » ترجمه کرده است. زندگينامۀ طه حسين است و فوق العاده شيرين نوشته شده است. من هم لذت يک کتاب ادبی را از آن می بردم و هم اينکه با دقايق زبان عربی آشنا می شدم.
حسين خديو جم هيچ وقت معلم شما بود؟
نه، هيچ وقت معلم من نبود اما من خاطره ای از ايشان دارم که برای شما می گويم. بعد از انقلاب بهترين جايی که می توانستيم کار کنيم کتابخانه ملی بود. آقای خديو جم هم آنجا بود. کارمند کتابخانه ملی بود. وقتی اولين بار مرا ديد گفت خوب جايی آمدی. گفتم چطور؟ گفت اينجا آدم هيچ کاری ندارد، می نشيند کتابش را می خواند. گفتم آقای خديو جم اين سيستم فرانسوی است، در سيستم آمريکايی، کتابدار بايد کار کند. بعد از اينکه دائرة المعارف تشيع درست شد ايشان هم می آمد و هر دوشنبه آنجا هم ايشان را می ديدم. ايشان هم روی من خيلی تأثير گذاشت. تأثيرش اين بود که مترجم عربی هم می تواند مترجمی باشد مثل مترجم فرانسه و انگليسی، يعنی درست به فارسی ترجمه کند. چون در قديم ترجمه عربی با همانا و هر آينه و اين جور چيزها توام بود و زبان امروزی را در ترجمه کمتر به کار می بردند. مترجم های جديد مثل ايشان و آقای آيتی باعث شدند که ما با ادبيات معاصر عرب آشنا شويم.
شما هيچ کتابی از عربی ترجمه کرده ايد؟
![]() | |
کتاب نه، ولی مقاله ترجمه کرده ام. از آن جمله مقاله ای که خيلی مورد توجه قرار گرفت. من در دوره ای خيلی به بيوگرافی نويسی در ايران علاقه مند شدم. يعنی در واقع به اتوبيوگرافی يا زندگينامه های خودنوشت. می دانيد که اين کار در ايران رسم نبوده و تعداد زندگينامه های خودنوشت خيلی کم است. مال ابن سينا خيلی معروف است، غزالی هم زندگينامه دارد ولی به هر حال تعدادشان کم است. من داشتم جستجو می کردم که ببينم وضع زندگينامه های خودنوشت در ايران چگونه بوده است. برخوردم به زندگينامه ای که سيد نعمت الله جزايری از خودش نوشته است. او از دانشمندان قرن يازدهم و معاصر علامه مجلسی بود. در تدوين بحار الانوار هم خيلی موثر بود. او زندگينامه ای از خود نوشته است فوق العاده شيرين و جذاب. من فکر می کنم اگر او در قرن ما زندگی می کرد حتما داستان نويس خوبی می شد. من اين زندگينامه را ترجمه کردم که در مجله نشر دانش چاپ شد. مجموعاً پانزده بيست صفحه. اينکه کجاها بوده و چطور وارد ايران شده. اهل هويزه بود. وقتی وارد ايران شد اصلا فارسی نمی دانست. خودش می گويد که من و برادرم وقتی وارد شيراز شديم می خواستيم مدرسه منصوريه را پيدا کنيم. برادرم می گفت منصوريه، من می گفتم کجاست. فقط "کجاست" را بلد بود.
|
|
چرا کتابی از عربی ترجمه نکرديد؟
من اصولا آدم پرکاری نيستم. ترجمه کردن در ايران هم خيلی با برنامه ريزی نبوده است. بيشتر به شانس و تصادف و اقبال و اين جور چيزها بند بوده است. آدم به کتابی بر می خورد و علاقه مند می شود و ترجمه می کند. يا کتابی به او سفارش داده شود. البته من هيچ وقت تسلط زبان انگليسی را بر عربی نداشتم. هميشه فکر می کردم که متون عربی را بشود ترجمه کرد اما متون جديد را نه. اصولا هم علاقه من به زبان عربی به خاطر متون کلاسيک بود نه ادبيات جديد آن. کار من هم نبود. اما فکر می کنم اگر شيوه های ترجمه را از يک زبان ياد بگيريد بطوری که ملکه ذهن تان بشود، طبعا از زبان های ديگر هم خيلی راحت تر می توانيد ترجمه کنيد. يعنی آدم تجربه هايش را در ترجمه از يک زبان، در مورد زبان های ديگر که تسلط کمتری بر آنها دارد می تواند به کار بگيرد. در مورد مترجمان دو سه زبانۀ ما می بينيد که معمولا آنها به يک زبان تسلط بيشتری دارند.
خيال می کنم در خاطرات عبدالرحيم جعفری ديده ام که از شما ياد کرده بود که سالهای قبل از انقلاب در انتشارات امير کبير در بخش ويرايش کار می کرديد. شايد از اولين کسانی باشيد که در آن سازمان در بخش ويرايش کار کرده ايد. آيا کتابهايی که ترجمه می کرديد بيشتر سفارش اميرکبير بود يا خودتان انتخاب می کرديد؟
عرض شود اولين ترجمه ای که من کردم نمايشنامه « مرغ دريايی » آنتوان چخوف بود که انتخاب خودم بود. وقتی سال دوم سوم دانشکده بودم، انگليسی اش را خواندم و خوشم آمد که ترجمه کنم. بعد از ترجمه نشستم پاک نويسی زيبايی از آن تهيه کردم و پرسوناژ ها را با خط قرمز نوشتم. ديگر نمی دانستم چه کار بايد بکنم. هيچ ناشری نمی شناختم. استادان ما در دانشکده ادبيات هم از چهارصد پانصد سال پيش اين ورتر نمی آمدند. تنها استادی که اين سوتر می آمد دکتر محمد جعفر محجوب بود که به ما سبک شناسی درس می داد. او از داستايوسکی چند کار ترجمه کرده بود و آدم مدرنی بود. رفتم پيش ايشان گفتم استاد من يک کتاب ترجمه کرده ام. گفت چی ترجمه کرده ای؟ گفتم مرغ دريايی آنتوان چخوف. گفت به به، ببينم. دادم به ايشان. دو سه هفته گذشت هيچ خبری نشد. رفتم گفتم استاد اين کتاب من چه شد؟ گفت کدام کتاب؟ به يادش آوردم. گفت ها! يک چيزی می نويسم به ناشری که چاپش کند. فکر می کنم نخوانده بود ولی به هر حال اين لطف را کرد.
به انتشارات انديشه نوشت که چند نفر از روشنفکران از جمله خود دکتر محجوب درست کرده بودند. مهندس انصاری بود که جنگ و صلح را ترجمه کرده بود. دکتر احمدی بود که خوشه های خشم را ترجمه کرده بود. همه چپ بودند. نشر انديشه، نشر روشنفکری آن زمان بود. رفتم آنجا پيش پدر دکتر احمدی که مسئول انتشارات بود. پير مرد خوش برخوردی بود. گفت به به چه کار خوبی کردی. برو يک بار ديگر هم از روی اين پاک نويس کن. من هم آمدم با علاقه يک بار ديگر از اول تا آخر پاک نويس کردم. وقتی بردم گفت برو برای انتشارش اجازه بگير. گفتم از کجا؟ گفت از اداره نمايش. رفتم آنجا پرسيدم گفتند اجازه نمی خواهد. آن وقت ها هنوز دستگاه مميزی درست نشده بود. در راهرو که می گشتم آقای محمد علی کشاورز - بازیگر معروف – را ديدم. گفت اگر بخواهی نمايشنامه را اجرا کنی بايد اجازه بگيری وگرنه برای چاپ اجازه نمی خواهد، ولی من خوشم می آيد آن را بخوانم. از چخوف خوشش می آمد. دادم ايشان خواند و در واقع اولين ويراستار من شد. اين اولين کتاب من بود. آن موقع بيست و يکی دو سالم بود.
|
|
پس از آن چون به چخوف علاقه مند شده بودم نمايشنامه « سه خواهر » او را هم با همکاری سعيد حميديان ترجمه کردم. به هر حال چون من خودم کتابشناس بودم يادم نمی آيد که ناشری به من پيشنهاد ترجمه کرده باشد. در واقع آن مقداری که من ترجمه کرده ام همه پيشنهاد خود من بوده است.
دربارۀ اميرکبير هم توضيح بدهم که برنامه ريزی آقای جعفری اين بود که انتشارات اميرکبير نشر مدرن تر و گسترده تری بشود. برای اين سعی می کرد عده ای از جوانها را جذب کند. من هم که با رضا جعفری - پسر ايشان - آشنا بودم، همراه با خرمشاهی به آنجا رفتم. آقای جعفری پيشنهاد کرد که تمام وقت در آنجا کار کنم. پرسيد چقدر حقوق می گيری. گفتم. گفت من دو برابر به شما می دهم، بيمه تان هم می کنم، تمام وقت به انتشارات بياييد. من گفتم نه، بعد از ظهرها می آيم. يک بخش ويرايش درست کرد و به آنجا رفتيم. گفت چيزی که ما نياز داريم اول مسأله انتخاب کتاب و بعد پيدا کردن مترجم است. از همه مهمتر اينکه کتاب که ترجمه يا تأليف شد بايد بيايد اينجا و ويرايش شود. در آن سالها ويرايش به همت موسسه فرانکلين در ايران جا افتاده بود. مسئول بخش ويرايش هم رضا جعفری بود. عبدالرحيم جعفری تمام اختياراتش را در اين مورد به پسرش داده بود. کتاب را انتخاب می کرديم و کارهايش را انجام می داديم و آخر سر، آقای جعفری خودشان به کتاب نگاهی می کرد. شمی که او از بازار کتاب داشت به او توان اين کار را می داد.
بعدها اين بخش ويرايش اميرکبير بزرگتر شد چنانکه در اول انقلاب ۸۰ نفر در آن بخش کار می کردند. غلامحسين ساعدی آمده بود، ناصر پاکدامن آمده بود، هر کدام مسئول بخشی بودند. می توانم بگويم در دو سه سال آخر گسترش اميرکبير يک گسترش انفجاری بود. هدف اميرکبير اين بود که هر روز دو کتاب چاپ کند و بزرگترين انتشارات خاور ميانه شود. به هر حال در آن دو سه سالی که من در اميرکبير بودم شايد بيش از ۵۰۰ قرارداد امضا شد. اما انقلاب شد و اميرکبير مصادره و تقريبا تعطيل شد.
۸۰ نفر در بخش ويرايش چه می کردند؟
از ويرايش محتوايی تا ويرايش صوری و غلط گيری همه در بخش ويرايش متمرکز شده بود. حالا اسمش را گذاشته اند بخش توليد. يعنی صفحه آرايی، حروف چينی، گرافيک و ديگر کارهای توليد کتاب در آن بخش متمرکز بود، نه اينکه کار۸۰ نفر صرفا ويرايش متن باشد
با تشکر از وبلاگ گروهی کتابداران
سخنران:دكتر علي حسين قاسمي (دانش آموخته دانشگاه فردوسي مشهد و مدرس مدعو
دانشگاههاي تهران)
زمان:چهارشنبه 27 (بيست و هفتم) تيرماه 1386 از ساعت 30/16 الي 30/18
مكان: تهران- تالار يوسف شريعت زاده ،كتابخانه ملي جمهوري اسلامي ايران-بزرگراه حقاني
(محور غرب به شرق)-بعد از ايستگاه مترو ميرداماد-بلوار كتابخانه ملي(به نقل از وبلاگ گروهی
و با سپاس از خانم مرادی)
كارگاه آموزشي"خلاقيت براي كتابداران و اطلاعرسانان"
مدرس دكتر علي حاجي يخچالي (عضو هيئت علمي دانشگاه شهيد چمران اهواز-گروه روانشناسی)
زمان :پنج شنبه 28 تيرماه 1386 ساعت 9 تا 16
مكان: بزرگراه حقاني (محور شرق به غرب)، نرسيده به مترو ميرداماد، ساختمان گنجينه اسناد ملي ايران، مركز آموزش
هزينه ثبت نام
| دانشجويان | 5000 تومان |
| اعضاي هيات علمي و كارمندان | 10،000 تومان |
دومين همايش كتابداري و اطلاع رساني پزشكي
دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي
دانشكده پيراپزشكي
21و22آذرماه 1386
كتابداري پزشكي و جامعهي پزشكي
محورهاي همايش:
· تاريخ كتابداري و اطلاع رساني پزشكي
· آموزش كتابداري و اطلاع رساني پزشكي
· نيازهاي اطلاعاتي جامعه پزشكي
· رده بندي هاي علوم پزشكي
· جامعه پزشكي و جامعه كتابداري پزشكي
· كتابداري پزشكي و پزشكي پست مدرن (پزشكي جايگزين-سنتي-كل نگر)
· ابزارهاي ذخيره و بازيابي اطلاعات پزشكي
· بانكهاي اطلاعاتي پزشكي
· رشته هاي موازي و مجاور كتابداري و اطلاع رساني پزشكي
· انجمن هاي كتابداري و اطلاع رساني پزشكي
مهلت ارسال چكيده مقاله: 15مرداد 1386
كسب اطلاعات بيشتر:
· ايميل: medlisa_sbmu@yahoo.com
· تلفن: 09122127431
* فرم ثبت نام در همايش را ازآدرسhttp://medlisa.blogfa.com دريافت كنيد.
|
رحمت الله فتاحی با اعلام اینکه هنوز نام و تعداد کتابداران ایرانی شرکت کننده در اجلاس جهانی کتابداری مشخص نشده است ، خواستار تامین هزینه حضور کتابداران ایرانی در این اجلاس از سوی دولت شد. | |
|
رئیس انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران در گفتگو با خبرنگار مهر، با اشاره به سابقه حضور ایران در اجلاس ایفلا گفت: ایران از سال 1346 در اجلاس ایفلا شرکت کرده است اما چون در آن زمان تعداد کتابداران ما کم بوده است، اولین حضور ما در ایفلا با یک یا دو کتابدار بوده است. در دوره های بعدی ایفلا نیز ما به دلیل مشکلات مالی و ارزی و بعضاً ندادن ویزا از جانب کشورهایی که با ایران مشکلات سیاسی و ایدئولوژیک دارند، همیشه با یک نوسان در حضور کتابدار ایرانی مواجه بوده ایم. وی افزود: هر چه کشور میزبان دورتر باشد، هزینه رفت و آمد برای کتابداران ما بیشتر است. افزون بر این دولت فقط حاضر به تامین هزینه کتابدارانی است که مقاله ای ارائه می کنند. وقتی مقاله هم عامل کمک مالی دولت به مقاله نویس و شرکت او در ایفلا باشد، طبیعتاً تعداد شرکت کنندگان هم کمتر می شود و نمی توان برای حضور موثر ایران افق مناسبی متصور بود. فتاحی اضافه کرد: از سوی دیگر کتابداران ما نمی توانند در ایفلاهایی که در کشورهایی مانند اسرائیل (سال 2000 میلادی) و یا آمریکا برگزار شده و می شود، شرکت کنند. متاسفانه اینگونه مشکلات به مرور زمان بیشتر شده و می شود. با این وجود فکر می کنم که بهترین حضور ایران در اجلاس جهانی ایفلا به سال 1995 و در ترکیه (استانبول) برمی گردد که تعداد 35 نفر از کتابداران ما در اجلاس جهانی ایفلا شرکت کرده بودند. البته در اجلاس سال گذسته سئول (کره جنوبی) نیز هفت نفر ایرانی درخواست شرکت کردند که مقاله دو نفر از آنها ( من و دکتر پری رخ) پذیرفته شد و در اجلاس شرکت کردند. رئیس انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران با اشاره به ناچیز بودن بودجه های بخش پژوهش در ایران، گفت: مبالغی که دولت گاه برای حضور کتابداران در اجلاس ایفلا اختصاص می دهد از بخش بودجه های پژوهشی است که با توجه به رقم بسیار پائین این گونه بودجه ها نیز، مبلغی که به کتابداران شرکت کننده در اجلاس امسال ایفلا اختصاص داده شده در حد صفر است. در واقع دولت تنها از کسانی حمایت مالی می کند که مقاله ای برای ارائه داشته باشند و افراد دیگر باید با هزینه شخصی خوشان به ایفلا بروند. وی با اعلام اینکه هنوز حضور کتابداران ایرانی در اجلاس امسال ایفلا قطعی نشده است، گفت: کمیسیون های تخصصی ایفلا هنوز نتایج بررسی مقالات ارائه شده را اعلام نکرده اند و قرار است مرداد ماه این کار انجام شود. فتاحی اضافه کرد: به هر ترتیب حضور ایران در اجلاس امسال ایفلا حتی در سطح مقامات اجرایی مسجل است، اما مهم حضور کتابداران است که هنوز مشخص نیست آیا آنها می توانند در اجلس جهانی مربوط به خودشان شرکت کنند یا نه؟ به گزارش مهر، فدراسیون بین المللی انجمن ها و موسسات کتابخانه ای ایفلا IFLA وابسته به یونسکو، یک انجمن غیردولتی است که با هدف ایجاد شرایط مناسب برای پیشبرد تفاهم مشترک میان کشورها، گفتگو و اجرای برنامه های مشترک تحقیقاتی در زمینه کتابداری و علوم وابسته به اطلاع رسانی تشکیل شده است. این اتحادیه بین المللی از سال 1927 تاکنون کنگره سالانه ای را با شرکت موسسات، انجمن ها و کشورهای عضو برگزار کرده است. هفتاد و سومین کنفرانس و شورای عمومی ایفلا، با موضوع "کتابخانه ها در دنیای آینده، ارتقا، توسعه و مشارکت" با شرکت کتابداران فعال در کتابخانه های ویژه کودکان، کتابخانه های مدارس، کتابخانه های عمومی و متخصصان کتابداری با تجربه برای کودکان معلول از 19 تا 23 اگوست 2007 در دوربان آفریقای جنوبی برگزار می شود با تشکر از وبلاگ گروهی کتابداران |